نزدیک ساعت یازده شب، خسته و بیرمق به خانه برگشتم. آنقدر خسته بودم که بدون خوردن شام خوابم بردم. اما هنوز چند ساعتی از خوابم نگذشته بود که زنگ تلفن بیدارم کرد. صفحه گوشی را نگاه کردم: «نصرالله رئیسی بخشدار».
میدانستم این تماس بیدلیل نیست. با عجله پاسخ دادم. با همان صدای آرام و محترمانهاش گفت:
“حوصله داری بریم جایی؟”
واقعیتش را بخواهید، اصلاً حوصله نداشتم. تمام بدنم خستگی بود. اما از آنجا که ایشان هیچوقت برای کارهای کماهمیت تماس نمیگرفت، گفتم: “حتماً، آمادهام.”
چند دقیقه بعد جلوی خانهمان بود. وقتی سوار شدم، متوجه شدم صندلی عقب ماشین پر از بستههای مواد غذایی و پتو است. بعدها فهمیدم که این اقلام را از هزینه شخصی خودش و با کمک چند خیر تهیه کرده بود. مسیرمان را که پرسیدم، گفت باید این اقلام را به یکی از روستاهای صعبالعبور منطقه برسانیم. روستایی که بر اثر طغیان رودخانه، دو روز بود هیچ راه ارتباطی با آن باقی نمانده بود.
حرکت کردیم. وارد رودخانه شدیم. با هر لحظه احتمال خاموشی خودرو یا گیر کردن در گلولای وجود داشت. اما گذشتیم. از دل آب، از دل خطر.
گردنهها یکی پس از دیگری طی شدند. تا اینکه در آخرین گردنه، ناگهان خودرو در یکی از پیچها لغزید و به سمت پرتگاه رفت. تنها چیزی که ما را از سقوط نجات داد، گیر کردن جلوی ماشین به یک تختهسنگ بود. ضربهای که وارد شد، صندلی راننده را کاملاً شکست. سریع از ماشین پیاده شدیم، با کمک اهالی روستا توانستیم خود را به داخل روستا برسانیم.
در تاریکی شب، در سرمای کوهستان، اقلام امدادی را بین مردم توزیع کردیم. آن لحظههایی که لبخند و اشک شوق را در چشمان زنان و کودکان آن روستا دیدم، هنوز از ذهنم پاک نشده. آن شب، اشک ریختم، نه از ترس، بلکه از دیدن امیدی که با دستان خالی به دل مردم برگشت.
تا امروز این ماجرا را هیچجا تعریف نکرده بودم، چون میدانستم آقای نصرالله رئیسی اهل نمایش نیست و شاید راضی به گفتن این خاطرات نباشد. اما امروز احساس میکنم باید از چنین شبهایی گفت؛ شبهایی که در دل بحران، انسانیت و خدمت بیمنت خودش را نشان میدهد.











